تبلیغات
درد عشق - درد عشق


درد عشق

سلام دوستان خوبم امروز میخواهم سختی های كه تالان كشیدم براتون بگم خیلی سخته امیدوارم درك كنید

نمیخواستم این حرف های كه تو دلم مونده بگم ولی فكركردم اگه بگم شایدآروم شم نمیدونم از كجا بگم ما در

یك مجتمع تو جنوب تهران زندگی میكنیم من یه روز داشتم از بیرون میامدم كه چندتا از دوستانم دیدم دم در

ایستادیم كه دیدم یك دختر با داداشه داشت میرفت داداشه حدود 6 سال داشت من دنبالش رفتم كه رفت كلاس زبان

وایسادم تا كلاسش تموم شد بد رفتم بهش گفتم اول گفت من اهل دوستی نیستم ولی به هرحال قبول كرد گفت برای مدت

كوتاهی باهم باشیم ببینم چی پیش میاد من روزهای فرد باهاش میرفتم كلاس زبان اسمش فاطمه بود وبعد كلاس

باهم میرفتیم توپارك كلی حرف میزدیم راستش من شده بودم امینش تمام حرفاشو به من میگفت چشم رو هم گذاشتیم

سه ماه گذشت وبه هم عادت كرده بودیم یه روز بهش گفتم روز اول گفتی فقط مدت كمی با هم باشیم واون گفت

میلاد فكر این كه یه روزی بدون تو باشم دیوونه ام میكنه من دقیقا همین حس رو داشتم مامانم فهمیده بود بهم

گفت میلاد هركاری میكنی مواظب باش اسیرش نشی ولی نمیدونست من دیوونه اشم مامان اون هم فهمیده بود

ولی از ترس این كه باباش بفهمه زیاد به روش نمیاورد خیلی همدیگرو دوست داشتیم تا اینقدر كه اگه همدیگرو نمیدیم

دیوونه شدم فاطمه برای یه مدت 4 روزه رفته بود مسافرت بعد از برگردنش فقط تو پارك منو دید بغلم كرد وكلی

گریه كرد كه توی این 4 روز همدیگرو ندیده بودیم یه مدتی گذشت كه شوهرخالم منو با فاطمه تو خیابون دید

به بابام گفت رفتم خونه بابام زد تو گوشم گفت هرچی هست تمام كن خب فاطمه هم تو مجتمع ما بود گفت اگه

تمام نكنی به بابای دختره میگم منم كه میترسیدم بابای فاطمه اذیتش كنه 2 روز جوابش ندادم ولی دیگه چاره ای نبود

نمیتونستم بیشتر از این دوری اش تحمل كنم رفتم دیدمش اونم كجا دم در مجتمع جلوی نگهبان مجتمع دیگه لازم نبود

بابام بگه نگهبان مجتمع به باباش گفته بود تا این كه من فرداش مامان فاطمه رو دیدم بهم گفت تورو خدا میلاد همه

چیزو تمام كنید بابای فاطمه دیشب داشت میكشتش به خاطر اینكه فاطمه گفته من تورو میخوام اون لحظه بغض

تمام وجودم رو گرفت واشك ریختم به مامانش گفتم نمیتونم رفتم دیگه من شب ها خونه نمیرفتم خونه ی مادر بزرگم

میرفتم از دوستای فاطمه شنیدم كه اینقدر گریه كرده  حاش بد شده رفته بیمارستان منم حالم بهتر از اون نبود

بعد از یك هفته كه یه ذره همه چیز آروم شده بود رفتم دیدمش اون لحظه غیر قابل توصیف بود همدیگرو بغل كردیم

خیلی فاطمه گریه كرد منم دیگه بغضم تركید وگفت بهم قول بده هرچی كه بشه منو تنها نمیزاری منم قبول كردم

بعد دو روز از مامانم شنیدم كه مامان فاطمه بهش گفته تورو خدا به میلاد بگو خودشو بكشه كنار فاطمه داره

هرشب تا اندازه مرگ كتك میخوره ولی فاطمه اینو به من نگفته بود من طاقت نداشتم واقعا داغون میشدم كه عشقم

داره كتك میخوره رفتم پیش باباش بهش گفتم من خودم كنار میكشم گفت اینجوری قبول نیست به فاطمه بگو كه

دیگه نمیتونی منم فرداش با فاطمه قرار گذاشتم تا منو دید خیلی خوشحال شد ولی دید من ناراحتم اینقدر منو دوست

داشت كه نمیگفت داره هرشب كتك میخوره  ولی من میدونستم بهش گفتم دیگه نمیتونیم باهام باشیم برای خودم خیلی سخت

بود ولی چاره ای نداشتم نمیتونستم ببینم تمام وجودم داره اذیت میشه بعدش شروع كرد به گریه كردن گفت اخه چرا

گفتم شاید خدا اینجوری میخواد  بد سریع بلند شدم كه برم خودم داشتم اشك میریختم فاطمه هم داشت گریه میكرد

اینقدر گریه كرده بود كه بردنش دوباره بیمارستان از دوستاش شنیدم كه یك هفته است مدرسه نمیاد منم دیگه میرفتم

خونه ولی بابام حرف نمیزدم چون اون یكی از عامل های جدایی ما بود خیلی سخت بود من حتی چند بار فاطمه رو تو

كوچه دیدم خیلی داغون شده بود خودم دیگه دل و دماغ كاری رو نداشتم فقط روزها میرفتم توی اون پاركی كه باهم قرار میگذاشتیم گریه میكردم این موضوع برای 9 ماه پیش تازگی فهمیدم

كه براش خواستگار اومده دارم داغون میشم شاید از همه چی بگذرم برم پیش باباش باهاش صحبت كنم چون كارم فقط

شده گریه خدایای كمكم كن امیدوارم كه خسته نشده باشین 

تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست


نوشته شده در شنبه 20 آبان 1391 | ساعت 10:46 ب.ظ | توسط milad |نظر یادت نره |


قالب رایگان وبلاگ پیچك دات نت